چندي پيش توي کارگاه،
من و مهندس مسعود داشتيم اندر آئين زنداري و زن نگهداري
و فوائد و مضرات آن وآخرين مِتُدهاي روزش
براي مهندس پيمان از هر دري داد سخن و انتقال تجربيات...
که من و مهندس مسعود متاهل و پيمان نامزد؛
و اينکه «پيمان اگه ميتوني و تا ديرتر نشده و به قول يکي از دوستان
تا از حد پـسـ...ون نگذشته، بزن زير همه چيز»
که يکهو مسعود: پيمان کسي واسه يه ليوان شير که نميره گاو بخره !!! ![]()
آقا ما رو میگی... ![]()
::: پينوشت: لبهات رو ميبوسم ايرج خان پزشکزاد؛
به قول ناپلئون: اونکه نهايت نداره خريته ! ![]()
سَرِ ناکسان را برافراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سَرِ رشته خویش گم کردن است
به جِیب اندرون مار پروردن است
::: پينوشت: تاس اگر نيک نشيند هر کَسي نرّاد است ![]()
جواب فروغ عزيزم به پُست قبل:
آه اي زندگي منم که هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
ميمکم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظههاي ترا
آنچنان از تو کام ميگيرم
تا به خشم آورم خداي ترا
::: پينوشت 1: ويوا فروغ ![]()
::: پينوشت 2: ديشب خواب تو را ديدم... چه روياي قشنگي ![]()
![]()
اگر روزي کسي از من بپرسد
که ديگر قصدت از اين زندگي چيست؟
به او گويم که چون ميترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست
::: پينوشت 1: اين صحبت بيجواب نميماند ! ![]()
::: پينوشت 2: گويند کسان بهشت با حور خوش است !! والله ؟؟؟ ![]()
روح انسان،
پير و فرسوده زاده و به مرور جوان و جوانتر ميشود؛
اين شوخي زندگي است.
اما تن آدمي،
جوان و شاداب زاده و به مرور پير و پيرتر ميشود؛
اين تراژدي زندگي است.
"اسکار وايلد"
::: پينوشت: آره ؟!
اکنون که گُل سعادتت پُر بار است
دست تو ز جام مِي چرا بيکار است
مِي خور که زمانه دشمني غدار است
دريافتنِ روزِ چنين دشوار است
::: پينوشت: اعتراف ميکنم؛
اين حرکت آرام و دوستداشتني به سوي تکامل و نيمه گمشده و اين حرفا...
عجيب آدمو قشنگ و زيبا ميگـ...د ![]()
پنداري ميبايد صبر ايوب در ميان باشد و کـ...ن کرگدن ![]()
چشمان سبز خاطره را سرمه نياز کشيده
بر سفره سپيد ياس مينشينيم
تا جاودان
وحدتي جاويد عطا فرمايد ![]()
::: پينوشت 1: قدمرنجه بفرمائيد عزيزانم؛
خاک پايتان توتياي چشممان ![]()
![]()
::: پينوشت 2: جات خالي، اين روزا هواي مملکت غياثآباد و حومه عاليه؛
هواي کوالالامپور و حومه هم اِي...همچين بَدَک نيست ![]()
بر چهره گُل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است
::: پينوشت: ![]()
Happy New Iranian Primeval Year ![]()
![]()
در آن نفس که بميرم، در آرزوي تو باشم
به آن اميد دهم جان
که خاک کوي تو باشم ؛ کُپلي عزيزم ![]()
دوش،
هنگامي که نفس شهر به شماره افتاده بودندي
و ملت گرامي درون چال و چول خود همي ميخزيدندي،
بعد از تموم شدن کارهاي اصلي خونه،
اولين پارت اسباب و وسايل رو برديمدندي به خونه !! (شعر گفتم) ![]()
تا ديروقت مشغول چيدمان (اَرنج) بوديم و منم که ساعت 5:30 اِي اِم بايد ميرفتم سر کارم ![]()
تا حالا دقت کرديد يخچال و کولر گازي و لباسشويي و ... چقدر ميتونه سنگين باشه؛
وقتي 3 طبقه پله گز کني رو به تعالي؟ دهن آدم گـ...يده ميشه ![]()
::: پينوشت: دَسُم دِمِه دُمبِ گايه... خود به خود هِي سيم شعر اِيايه ! ![]()
گر مِي نخوري طعنه مزن مستان را
بنياد مکن تو حيله و دستان را
تو غرّه به آن مشو که مِي مِينخوري
صد لقمه خوري که مِي غلامست آنرا
::: پينوشت: کاراي خونه به همّت والاي خانم کُپل امروز فردا تموم ميشه ![]()
و بعدش اسبابکشي ![]()
سلام
دقيقاً از غروب يکشنبه 29 آبانماه 1384 تا نيمروز پنجشنبه يکم اسفندماه 1387 تنها تو نازنينم فرمانرواي بيچون و چراي صحراي سرخ کوچک دلتنگيهاي احلام بودي.
صحرايي که احلام رو تا ناشناختههاي دور و نزديک ميبرد.
هيچ بجز نام قشنگت ننوشتم. نتونستم بنويسم و زين پس نيز جز با ياد نامت نخواهم نوشت.
مگه يه شبپره توي خفقان ظلمت بجز گرماي شعله آتشين شمع مأمني داره؟
يادت مياد گفتي بايد بنويسي؟ گفته بايد باسواد بشم. گفتي بشو، اما بنويس.
دوباره اومدم. با سواد نشدم. اما ...
شنيدني زياده ... گفتني زياده ... با هم تحليل ميکنيم.
مهمترين دستاورد اين خيلي وقت نبودن، غلبه بر ترس و وحشتي بود که شايد از مرور عقايدم داشتم. حالا؟
دوباره اومدم. با سواد نشدم. اما ... تعديل شدم. خودم و عقايدم...
بارانم... مينويسم... مينويسيم... من و خانم گُلي...
ديگه تنها نيستم...
و تو را بايد که باشي ... و همواره خواهي بود ![]()
امروز واسش SMS زدم:
سعادت گرچه کمرنگ است...ارادت همچنان باقيست ![]()
واسم SMS زد:
زيباترين حکمت رفاقت به ياد هم بودنه، نه در کنار هم بودن ![]()
در فراسوي مرزهاي تنت
تو را دوست ميدارم.
در فراسوي مرزهاي تنم
تو را دوست ميدارم.
در فراسوهاي عشق
تو را دوست ميدارم.
در فراسوهاي پرده و رنگ ...
در فراسوهاي پيکرهايمان
اي نازنين، با من وعده ديداري بده ...
جمعه است... جمعهاي ديگر از جنس 21 نوامبر !!!
و من همچنان در حسرت آخرين تکرار باران ... ![]()
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رويائی
در دو دست تو سخت کاويدم
پُر شدم، پُر شدم، ز زيبائی
امروز چهارشنبه 21 نوامبر 2007 ... پَری کجائی ؟؟ ... ببخشيد، منظورم باران بود !!! ![]()