::: روی سنگ قبر مــســعــود این رو نوشتن :
به جستجوی تو،
به درگاه کوه می گریم ...
در آستانهء دریا و علف ،
به جستجوی تو ،
در معبر بادها می گریم ...
در چهار راه فصول
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند ، تا چند ورق خواهد خورد ...
و جاودانگی رازش
را با تو در میان نهاد ...
و عشق ؛
صدای فاصله هاست ...
صدای فاصله هایی که غرق اِبهامند ...
« سهراب سپهری »
::: از سنجاقک:
پــدر آن شب خیانت کرده ای ، شاید نمی دانی
بـه دنیایم خـیـانـت کـرده ای ، شـاید نمی دانی
پدر ، آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو اِی مــــادر ، اگر شوخ طبعی ها نمی کردی
تو هم اِی آتـش شهوت ، شرر بر پا نمی کردی
کنون ، مــــن هم ، به دنیا ، بی نشان بودم !!! ![]()
برای حال کنونی ام ...
در این حال مستی، صفا کرده ام
تو را اِی خـــدا، من، صدا کرده ام
از این روزگاری که مــــن دیده ام
چه شب ها خـدایـا خــدا کرده ام
نـهـادم ســــرِ سـجـده بـر خـاکـت
به درگاهت امشب دُعـــا کرده ام
نه امشب ؛
که کار هر شب من این بوده و هست ،
اِی بزرگ خُــــــدای هـسـتـی مـــن !!!
دخترک، با چشمانی به اشک نشسته؛
با سرو و روئی خاکی؛ با لباس هائی پاره؛
اما لبخندی شیرین بر لب:
- مرسی آقا... شما رو خدا انگاری فرستاد واسم ...
شما نرسیده بودی توی این ظلمات شب،
خدا میدونه اون لاشخورها امشب چه بلائی سرم می آوردند !!!
چطوری میتونم این لطف شما رو جبران کنم ؟؟؟
جوانک که حالا غبار رو از لباس های خود می تکاند
و صورتش زیر نور چراغ لاکپشتی ها نورانی شده بود،
چشمانش برقی زد و زیر گوش دخترک زمزمه کرد:
- پیشنهاد بی شرمانه !!!
آنسوتر، میشد صورت تکیده دخترکی را دید،
که شانه هایش از هِق هِق گریه تکان میخورد،
و لنگ لنگان، در سیاهی شب،
به سوی آیندهء نامعلوم خویش میرفت !!!
::: پی نوشت:
-: اُ هِه ؟؟ ![]()
*: ها هِه !!!
رهگذار عمر سیری، در دیاری روشن و تاریک ...
رهگذار عمر راهی، در فضائی دور یا نزدیک ...
چیست این افسانه هستی، خدایا چیست؟؟
پس چرا آگاهی از این قصّه ما را نیست؟؟
::: پی نوشت:
کی میدونه ؟؟ به من هم بگه لطفاْ !! ![]()
سحرگاه، که از بی خوابی داشتم توی رختخوابم می غلتیدم،
دائماً این کلمات میومد توی نظرم:
کاش اولین «اِسپرم» از تخمهای «آن کَس» تولید نمیشد،
و به «رِحِم» بی ناموس تاریخ نمی ریخت؛
تا موجودی به نام «انسان» خلق شود !!! ![]()
کاش تاریخ آن شب Anal Sex داشت !!!
::: پی نوشت:
-: دِریا گُودی؟ ![]()
*: ها... گُوده گُودی... ![]()
نشستم روی صندلی خودم و دارم به آدمائی که میان و میرن نگاه میکنم.
نگاهی مات و غبارآلود.
یه جائی، یه نقطه ای، درست میون دو ابروهام، داره تیر میکشه.
چشمامو یه لحظه که میبندم یه مرتبه؛
تصویر آخرین سکسی که داشتم توی ذهنم نقش میبنده !
لبخند میزنم، چشمامو باز میکنم، باز هم همون آدما...
کاش چشمام ساعتها باز نشه؛
تا نئشه لذت هوس آلود یه سکس گناه وار بمونم !!!
راستی... دختری که اومده بود واسه منشی تازه ام به چشم دختری بد نبود...
اگه موندگار شد خیلی نوشتنی دارم که بنویسم در آینده.
هِی این میاد توی ذهنم:
با یک دل غمگین به جهان، شادی نیست
تا یک دهِ ویران بُوَد، آبادی نیست
تا در همه جهان یکی زندان هست
در هیچ کجای عالم آزادی نیست...
شاید با بعضی حرفاش موافق باشم...
در حال حاظر فقط میخوام بخوابم !!!
فردا باید برم برای شروع کلاس های جدیدم.
آلان هم همراه با سنجاقک و ۴۰متری داریم اینجا رو میخونیم !
جالبه... شما هم بخونیدش... حداقل شاید لبخندی بر لبتون بیاره ![]()
هنوز چند لحظه بیشتر نیست که آپدیت کردم. اما دلم دوباره واسه نوشتن تنگ شده !!
نمیدونم دل و دماغی واسم میمونه که بنویسم یا نه !
خسته هستم...
روحی و روانم...
اما جسمم؟؟؟ فکر نکنم به غیر از درد دندونم که به چشمم زده دردی داشته باشم !!!
درد همزاد منه... چه موقعی که ۹-۸ بار چشمم رو به تیغ تیز جراح سپردم...
چه وقتی که جیگر و روده هام رو به هم گره زدن...
چه وقتی که دنده هام ترک خورد...
چه وقتی...
من و درد با هم دوست های جدا نشدنی هستیم...
این ترانه واسم کُلی خاطره رو زنده میکنه:
با یه مُشت، خاطره های خوب و بد
مگه میشه تا اَبد زندگی کرد ؟
همه جا؛
اشکم سرازیره ...
و دل؛
از زندگی سیره ...
و انگار این روزا، دل داره میمیره و میره پی کارش ...
صدات مونده، نمیره از تو گوشم
نگات مونده، که برده عقل و هوشم ...
خودت نیستی، ولی یادت باهامه
رفیق گریه ها و غصّه هامه ...
تو که رفتی ولی عطرت نمیره
خودت نیستی دلت اینجا اسیره ...
اگه رفتی ولی عشقت که مونده
همین عشقت دل ما رو سوزونده ...
همه جا؛
اشکم سرازیره ...
و دل؛
از زندگی سیره ...
و انگار این روزا، دل داره میمیره و میره پی کارش ...