به ياد تو نازنين يار ، كه هم اكنون ، عرش آسمان ها قدمگاه توست :
یک امشب را می خواهم خودخواه باشم !
یک امشب را می خواهم ،
تمامی واژه گانی که از برای تو است ، حسّ کنونی من - و فقط من - باشد !
در نبودت ، زمزمه هاي دلتنگيم را واگويه مي كنم ...
با باد ، با نسيم ، با آب روان ، با شب سخن مي گويم ...
در اين شب بي ماه و گُل ، ستاره ساز صحنه شو !!!
همانند هميشه كه بهترين ستارهء صحنه ها بوده اي و كسي نمي ديد ...
بيدارم كن ، با بوسه اي جادوئي ؛
كه همانند آرامش آب روان ، در دل كوهساران جاري است ...
آرامم كن ، با سخنانت ؛
كه عطر سحرانگيز متون عاشقانه قديمي را ، در يادها زنده مي كند ...
صداي قدمهايت را اما هنوز مي شنوم ،
كه نويدبخش وجود توست ،
و ترنّم بهشتي تكنواز كولي عاشق گيتار به دست ، در سپيده دم را به يادم مي آورد ...
و هُرم نفس هايت ،
كه مرا به لباس سرخ و جنبان دخترك كولي آتش پرست مي رساند ...
سياهي شب ، راز صداقت چشمان دريائي زلال تو است ،
كه از من شبپره اي به جستجوي نور ساخته ...
و گُم شدن در سينه پُر از محبتت ،
كه بو و خاطره شيرين آغوش مهربان مادر را دوباره سازي مي كند ...
كلمات نمي تواند گويا باشد ،
در برابر نداي آهنگيني كه از بين لبانت ،
كه زيبا ، به رنگ شكوفه هاي بهاري گيلاس است ،
بيرون مي طراود و ما را به عشق ورزيدن فرا مي خواند ...
و تو ...
توئي كه همانند اسمت باران هستي ،
و رحمتي جاوداني از سوي پروردگار قادر و مطلق جهان ...
مثنوي ها در برابر اسمت - باران -
مانند كلمات بي معني در جدول كلمات متقاطعي است ،
كه راز واژه گانش ، با حروف بي جان سربي ، جان مي گيرند !!!
آري ...
تكرار نام و ياد و خاطرهء تو ، مرا شيدا ساخته ...
در نبودت ، زمزمه هاي دلتنگيم را واگويه مي كنم ...
با باد ، با نسيم ، با آب روان ، با شب سخن مي گويم ![]()
::: پي نوشت :
21 نوامبر ؛ ذرّه ذرّه اش دردیست جانکاه و تلخ !
براي لمس وجود تو ، زير حسّ بودن باران ،
به ياد تمام مستي هاي لذت بخش بودن با تو ،
شبهای مسکو را زمزمه می کنم ...دوستت دارم اي نازنين يار من و همواره در قلب من جاودانه جای داری ! ![]()
![]()
![]()