مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست
راهی اَر نزدیکتر دانی بگو ...
این رسم رفاقت نبود ... می خواست برود. آماده می شد تا برود. رفتنی که از همان آغاز در سرشت او بود. در سرنوشت او بود. اما این رسمش نبود که بروی... بود؟؟ قرارمان این نبود... بود؟؟؟
چقدر اين زمين كوفتي بايد دور خورشيد بچرخد، تا مثل توئی به دنيا بيايد كه هفت آسمان را به چيزي نشمارد؟ هان؟ وگرنه امثال ما خَرخاكيها زياديم... نه...؟؟
امروز سه شنبه 21 نوامبر 2006 ؛
و من با شوقی کودکانه و خیالی "دون کیشوت"وار، هنوز باران را می جویم و چشم انتظارم !!! ![]()
![]()