بر چهره گُل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است
::: پينوشت: ![]()
Happy New Iranian Primeval Year ![]()
![]()
در آن نفس که بميرم، در آرزوي تو باشم
به آن اميد دهم جان
که خاک کوي تو باشم ؛ کُپلي عزيزم ![]()
دوش،
هنگامي که نفس شهر به شماره افتاده بودندي
و ملت گرامي درون چال و چول خود همي ميخزيدندي،
بعد از تموم شدن کارهاي اصلي خونه،
اولين پارت اسباب و وسايل رو برديمدندي به خونه !! (شعر گفتم) ![]()
تا ديروقت مشغول چيدمان (اَرنج) بوديم و منم که ساعت 5:30 اِي اِم بايد ميرفتم سر کارم ![]()
تا حالا دقت کرديد يخچال و کولر گازي و لباسشويي و ... چقدر ميتونه سنگين باشه؛
وقتي 3 طبقه پله گز کني رو به تعالي؟ دهن آدم گـ...يده ميشه ![]()
::: پينوشت: دَسُم دِمِه دُمبِ گايه... خود به خود هِي سيم شعر اِيايه ! ![]()
گر مِي نخوري طعنه مزن مستان را
بنياد مکن تو حيله و دستان را
تو غرّه به آن مشو که مِي مِينخوري
صد لقمه خوري که مِي غلامست آنرا
::: پينوشت: کاراي خونه به همّت والاي خانم کُپل امروز فردا تموم ميشه ![]()
و بعدش اسبابکشي ![]()
سلام
دقيقاً از غروب يکشنبه 29 آبانماه 1384 تا نيمروز پنجشنبه يکم اسفندماه 1387 تنها تو نازنينم فرمانرواي بيچون و چراي صحراي سرخ کوچک دلتنگيهاي احلام بودي.
صحرايي که احلام رو تا ناشناختههاي دور و نزديک ميبرد.
هيچ بجز نام قشنگت ننوشتم. نتونستم بنويسم و زين پس نيز جز با ياد نامت نخواهم نوشت.
مگه يه شبپره توي خفقان ظلمت بجز گرماي شعله آتشين شمع مأمني داره؟
يادت مياد گفتي بايد بنويسي؟ گفته بايد باسواد بشم. گفتي بشو، اما بنويس.
دوباره اومدم. با سواد نشدم. اما ...
شنيدني زياده ... گفتني زياده ... با هم تحليل ميکنيم.
مهمترين دستاورد اين خيلي وقت نبودن، غلبه بر ترس و وحشتي بود که شايد از مرور عقايدم داشتم. حالا؟
دوباره اومدم. با سواد نشدم. اما ... تعديل شدم. خودم و عقايدم...
بارانم... مينويسم... مينويسيم... من و خانم گُلي...
ديگه تنها نيستم...
و تو را بايد که باشي ... و همواره خواهي بود ![]()
امروز واسش SMS زدم:
سعادت گرچه کمرنگ است...ارادت همچنان باقيست ![]()
واسم SMS زد:
زيباترين حکمت رفاقت به ياد هم بودنه، نه در کنار هم بودن ![]()