اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي که با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب ميگذرد
::: پينوشت ۱: دهه دوم که مغلطهاي بود از بايدها و نبايدها،
ستيزي نابرابر با عقل و شعور و عشق و منطق،
و قرار گرفتن در برابر عجايب شهود تا غيب؛
تا دهه سوم چه باشد... ![]()
::: پينوشت ۲: شايد مسخره به نظر بياد؛
ولي يکي از معدود آرزوهاي من اينه که آخرين توالت عمرم رو
سر پاي خودم، به تنهايي و بدون کمک ديگران برم و بيام؛
یعنی میشه ؟؟؟ ![]()
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت
::: پينوشت: اين روزا بد جور آيات الهي احمد شاملو
داره روح و روانم رو ميشوره و صيقل ميده.
مثل اسيد که بر زنگار کهنه ريخته ميشه
و دوباره اونا رو نو ميکنه؛
ولي آيا منِ دلچرکينِ بد ذات
حتي با اين سخنان وحيآسا،
به آدميت (به هيأت پرشکوه انسان) برميگردم؟
شايد به يه Fdisk ،Format و سپس ريختن دوباره OS جديد بدون Bug
با حداکثر ضريب Security و انواع Firewall
براي بستن انواع سوراخ سنبهها و Portهاي باز و علاف
بر روي روان پريشان و آشفتهام نياز داشته باشم.
حضرت استاد هم که داره يه ريز Scan ميکنه. دَمِش هميشه گرم.
چه شود...
بيتوته کوتاهيست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برميآيد
و روز
شرمساري جبران ناپذيريست
آه پيش از آنکه در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي
درختان
جهل معصيتبار نياکانند
و نسيم
وسوسهايست نابکار
مهتاب پائيزي
کفريست که جهان را ميآلايد
چيزي بگوي
پيش از آنکه در اشک غرقه شوم چيزي بگوي
هر دريچه نبض
بر چشمانداز عقوبتي ميگشايد
عشق
رطوبت چندشانگيز پلشتيست
وآسمان
سرپناهي تا به خاک بنشيني
و بر سرنوشت خويش گريه ساز کني
آه...
پيش از آنکه در اشک غرقه شوم چيزي بگوي
هر چه باشد
چشمهها
از تابوت ميجوشند
و سوگواران ژوليده آبروي جهانند
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندترانند
خاموش منشين
و خدا را
پيش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق چيزي بگوي
عاشقانه - احمد شاملو 1359 ![]()