شمع داني به دَم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت: اي عاشق بيچاره فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت: طولي نکشد نيز تو خاموش شوي
::: پينوشت: هر چند من به مطلق بودن همه چيز در دنيا شک داشته
و معتقد به نظريه نسبي بودن و بسط اون به همه چيز هستم،
ولي بيشک اين آخرين پُست مطلب من از توي کارگاه است؛
تا آخرين پُست مطلب از کارگاه زندگي کِي باشد... ![]()
چه خوش بي، مهربوني هر دو سَر بي
که يکسَر مهربوني دردسر بي
اگر مجنون دل شوريدهاي داشت
دل ليلي از او شوريدهتر بي
::: پينوشت: ديروز در جلسهاي که با حضور مدير عامل شرکت و مدير پروژه توي کارگاه برگزار شد،
ناگهان موبايل (تلفن همراه يا گوشي همراه يا همراه) مدير پروژه به صدا در اومد؛
چه صداي دلنشيني بود وسط يه جلسه فوق رسمي و سنگين.
چقدر روح و روان خسته ما رو براي لحظهاي جلا داد.
موسيقي متن فيلم «پدر خوانده» بود.
من يه عنوان سرپرست يکي از واحدها، با مدير پروژه روابط چندان مطلوبي ندارم.
شايد به خاطر نگرش متفاوت ما نسبت به مقوله ايدئولوژي،
و بسط این مسأله به روابط کاري؛
اما ديروز يکهو عاشقش شدم...
مثل عشق فرزند به پدر...
چهرهاش چقدر متفاوت بود، وقتي در پسزمينه، موسيقي پدر خوانده پخش شد.
به هر حال، توي اين هاگير واگير کلي از دلخوريهام از ايشون، از دلم رفت.
مهندس دوستت دارم ![]()