سلام
دقيقاً از غروب يکشنبه 29 آبانماه 1384 تا نيمروز پنجشنبه يکم اسفندماه 1387 تنها تو نازنينم فرمانرواي بيچون و چراي صحراي سرخ کوچک دلتنگيهاي احلام بودي.
صحرايي که احلام رو تا ناشناختههاي دور و نزديک ميبرد.
هيچ بجز نام قشنگت ننوشتم. نتونستم بنويسم و زين پس نيز جز با ياد نامت نخواهم نوشت.
مگه يه شبپره توي خفقان ظلمت بجز گرماي شعله آتشين شمع مأمني داره؟
يادت مياد گفتي بايد بنويسي؟ گفته بايد باسواد بشم. گفتي بشو، اما بنويس.
دوباره اومدم. با سواد نشدم. اما ...
شنيدني زياده ... گفتني زياده ... با هم تحليل ميکنيم.
مهمترين دستاورد اين خيلي وقت نبودن، غلبه بر ترس و وحشتي بود که شايد از مرور عقايدم داشتم. حالا؟
دوباره اومدم. با سواد نشدم. اما ... تعديل شدم. خودم و عقايدم...
بارانم... مينويسم... مينويسيم... من و خانم گُلي...
ديگه تنها نيستم...
و تو را بايد که باشي ... و همواره خواهي بود ![]()