تبليغاتX
الـــحـــمـــراء - 17-
صحرای سرخ دلتنگی های من

دوش،

هنگامي که نفس شهر به شماره افتاده بودندي

و ملت گرامي درون چال و چول خود همي مي‌خزيدندي،

بعد از تموم شدن کارهاي اصلي خونه،

اولين پارت اسباب و وسايل رو برديم‌دندي به خونه !! (شعر گفتم)

تا ديروقت مشغول چيدمان (اَرنج) بوديم و منم که ساعت 5:30 اِي اِم بايد ميرفتم سر کارم

تا حالا دقت کرديد يخچال و کولر گازي و لباس‌شويي و ... چقدر ميتونه سنگين باشه؛

وقتي 3 طبقه پله گز کني رو به تعالي؟ دهن آدم گـ...يده ميشه

::: پي‌نوشت: دَسُم دِمِه دُمبِ گايه... خود به خود هِي سيم شعر اِيايه !

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 12:50 PM  توسط احــــلام  | 

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده